![]() |
![]() |
|
| ღ تصویر یک بانو ღ |
|
آخرش موفق شديم!!
. . . . . ازدواج كرديم..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط بانوی آبی |
|
|
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند...
حیف من زاده امروزم خدایا... جهنمت فرداست پس چرا من امروز می سوزم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط بانوی آبی |
|
|
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط بانوی آبی |
|
|
دم رفتن کسی گفت سفربخیر
که واسم غریب و ناشناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود... مهستی هم به هایده پیوست...جز قطره های اشکم چیزی برای بدرقه اش ندارم یادش همیشه سبز |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط بانوی آبی |
|
|
دختران شهر به روستا مي انديشند
دختران روستا در آرزوي شهر مي ميرند مردان بزرگ به آرامش مردان کوچک مي انديشند مردان کوچک در آرزوي آسايش مردان بزرک مي ميرند کدام پل در کجاي جهان شکسته است که هيچ کس به خانه اش نمي رسد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط بانوی آبی |
|
|
شاید "زندگی" آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی!
اما حال که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا "برقص"! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط بانوی آبی |
|
|
آه...من
می بویم عطر نفسهای به جا مانده تو را گوشهایم را تیز کرده ام برای شنیدن نجوای عاشقانه ای از تو چشمهایم را ابتدای جاده زندگی باز نگه داشته ام تا تو بیایی و آن وقت بهارم، بهار شود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط بانوی آبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هميشه
به انتهاي گريه كه مي رسم صداي ساده فروغ از نهايت شب را مي شنوم صداي غروب غزلها صداي بوق بوق نبودن تورا در تلفن آرام تر كه شدم شعري از دفاتر دريا را مي خوانم و به انعكاس صدايم در آيينه اتاق خيره مي شوم در برودت اين همه حيرت كجا مانده اي آخر؟ |
|
RSS
|