ماه که تمام می شود
به تو میرسم و صدایت میزنم
نه به نام کوچکت
به نام تمام پنجره هایی که ترا زیسته اند
چگونه هنوز شعر می گویی
تو بنشین
تا من تمام شعرهایم را از روی تو بنویسم!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط بانوی آبی
|
بار خدایا...
از عشق امروزمان برای فرداهایمان چیزی کنار بگذار!
برای آنروز که فراموش میکنیم عاشق بوده ایم چیزی کنار بگذار!
یک مشت، اندازه یک نگاه
یک لبخند
تا دوباره بشکفد
تا دوباره سیراب گرداند
قلب و روح و جانمان را
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط بانوی آبی
|
آخرش موفق شديم!!
.
.
.
.
.
ازدواج كرديم.....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط بانوی آبی
|
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند...
حیف من زاده امروزم
خدایا...
جهنمت فرداست
پس چرا من امروز می سوزم!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط بانوی آبی
|
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط بانوی آبی
|
دم رفتن کسی گفت سفربخیر
که واسم غریب و ناشناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود...
مهستی هم به هایده پیوست...جز قطره های اشکم چیزی برای بدرقه اش ندارم
یادش همیشه سبز
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط بانوی آبی
|
دختران شهر به روستا مي انديشند
دختران روستا در آرزوي شهر مي ميرند
مردان بزرگ به آرامش مردان کوچک مي انديشند
مردان کوچک در آرزوي آسايش مردان بزرک مي ميرند
کدام پل در کجاي جهان شکسته است
که هيچ کس به خانه اش نمي رسد!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط بانوی آبی
|